این چند روز همش فکر میکردم چرا باز نوشتنو رها کردم، شاید بی نظمی این روزا باعث بشه نتونم نظم درستی به کلمات بدم و بنویسمشون!

هنوز سرکارم هر چند دلم میخواست خود رئیس مقتدرانه بهم میگفت بهت احتیاج ندارم دقیقا کاری که با یکی دو نفر کرد و یه عده هم نموندنو رفتن،

منی که اول بار تو اولین مصاحبه خیلی شیک ردم کرد گفت به درد این کار من نمیخوری و لی خــــــــب شاید فنی... اما قول نمیدم! هنوز موندم

اما نه قرار دادی نه تا الان حقوقی و این یعنی شنبه باید برم صحبت...

استرس بد و عجیبی دارم این روزا، متاسفانه این هفته مصداق گند زدن به همه چی بود، رئیس دو سه تا سوال پرسید که متاسفانه بلد نبودم انگار قصد نداره آموزش درستی به من بده و نیتش اینه من کلا خود اموز باشم هر چند تا الانشم همین طور بوده.

دو هفته پیش یکی از دوستام بعد از مدتها اومد با هم صحبت کردیم البته بهتره بگم چت کردیم از حال و احوالش گفتو رفت تا هفته قبل، انگار یه حرفایی داره که نمیتونه بزنه، با شناختی که ازش دارم فکر کنم با صحبتی که دو روز پیش هم باهاش داشتم بره تا شش ماه دیگه پیدا نشه بازم،  اما فک کنم صحبتای دو روز پیش به اندازه کافی ناراحتش کرد که بره و اصلا پیداش نشه، نمیدونم!

کنکور رو هم مثه احمقا گذاشتم کنار، میگه بشین یه دوره بکن حداقل، نمیدونه زجر آوره برم سراغ کتابایی که وقتی میرسیدن دستم از ذوق دلم میخواست سریع شروع کنم خوندنشون، اما الان بغضه فقط،

کاش بفهمم دقیقا چی میخوام این الان بزرگترین درد منه 


منبع : ذهن خالیروزای خاکستری
برچسب ها : هفته ,الان